با سلام خدمت مخاطبان عزیز سایت ، بد ندیدم به عنوان مسئول سایت با آقای افشین عبداللهی فرمانده و بالاترین مقام تیممان گفتگویی انجام دهم ، طی گفتگویی که با فرمانده تیم کمکهای اولیه و تریاژ هلال احمر شیراز داشتم از ایشان درخواست کردم که ، خاطره ای را در طول دوران خدمت خود در این سازمان را برای ما و مخاطبانمان تعریف کنند.وی خاطره اش را نیز "زنگ نجات" نامگذاری کرد. ایشان با سعه صدر اینطور آغاز کردند
ساعت 11:30 یکی از روزهای پاییزی وقتی از کلاس به طرف دفتر مدرسه می رفتم با هیاهوی دانش آموزان هنرستان مواجه شدم که فریاد می زدنند " آقا اجازه ! جلو در هنرستان تصادف شده " به سرعت خود را به محل حادثه رساندم و با تصادف دلخراشی مواجه شدم پیکر بی جان دختری 18 – 20 ساله در حالی که خون ریزی شدیدی داشت بر زمین مشاهده می شد. آن طرف تر اتومبیلی که با آن تصادف کرده بود . . . و راننده ، که ناباورانه و مبهوت به صحنه نگاه می کرد. ازدحام جمعیت مانع از نزدیک شدن من به مصدوم بود در حالی که به سختی از لابلای جمعیت عبور می کردم به افکار پریشانم سروسامانی دادم برای لحظه ای هر آنچه را که استادم در دوره کلاسهای هلال احمر به من آموخته بود در ذهنم تداعی شد از دانش آموزان خواستم با اورژانس 115 تماس بگیرند و مردمی را که هر کدام به نحوی ابراز نظر می کردند از محل حادثه دور کنند.
مصدوم در ارزیابی اولیه به هیچ محرکی پاسخ نمی داد چشمان بازش که به آسمان دوخته شده بود بدون هیچ واکنشی به نور ثابت مانده بود اطمینان حاصل کردم که صدمه ای به ستون مهره وارد نشده و به سرعت دریافتم که تنفس او دچار مشکل شده. باز کردن راه هوایی نیز مشکل را رفع نکرد پس از چک کردن نبض کاروتید یقین حاصل نمودم که مصدوم دچار ایست قلبی است به خاطر آوردم که می توانم از افرادی که در صحنه حضور دارند یاری بجویم گویا همه چیز مهیا شده بود تا امتحان بزرگی را در زندگی پشت سر بگذارم شخصی که خود را مطلع از امور پزشکی می دانست به صحنه نزدیک شد از او خواستم که فورا اقدام به دادن تنفس مصنوعی کند و خود نیز ماساژ قلبی را شروع کردم متوجه نبودم که در چندمین مرحله از انجام CPR بودم که احساس کردم نیرویی از قلب کائنات با دستان من در تماس است ناگهان ناله دلخراشی توأم با درد از وجود او بر خواست و به زندگی سلامی دوباره کرد خوشبختی و شعف را در زیر پوست خود احساس می کردم که نوید زندگی و طپش را به قلبم می ریخت. زیبا ترین لحظه زندگانیم را تجربه می کردم.
ناله سرد مصدوم در حالی که از درد ناحیه سر شکایت می کرد در میان صدای شادی اطرافیان به سختی به گوش می رسید در همین هنگام اورژانس نیز در محل حضور یافت و مصدوم را به بیمارستان نمازی منتقل کرد. وسایل شخصی او را به دفتر مدرسه برده و پس از اتمام کار هنرستان به بیمارستان نمازی مراجعه کردم. در قسمت اورژانس پیرزنی را در کنار آن دختر دیدم و سایل را به او تحویل دادم و از دکتر معالج جویای حال او شدم خوشبختانه همه چیز به موقع انجام شده بود با شادی بسیار زیادی با استادم جناب آقای مهدی جوانمردی تماس گرفتم و پس از شرح ماجرا از او به خاطر آموزشهایی که به من داده بود تشکر کردم این حادثه مرا به آن داشت تا فعالیت خود را در هلال احمر و در تیم های ویژه ادامه دهم اولین تجربه زندگی ام در خصوص نجات یک انسان را هیچ گاه فراموش نمی کنم و آن لحظه را جزء افتخار آمیزترین دوران زندگی ام به خاطر خواهم سپرد.
نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را [اینجا] بیان کنید.
+ نوشته شده توسط (طراح و مدیر سایت) در یکشنبه 28 مهر1387 و ساعت
23:23 |



